خانوادههای شهیدان و زندانیان سیاسی طی فراخوانی، هموطنان را به شرکت در کارزار بزرگداشت شهیدان قتلعام ۱۳۶۷ فراخواندند و اعلام کردند: گذشت ۲۸ سال از قتلعام زندانیان مجاهد و مبارز، به فتوای شیطان مجسم دوران، خمینی خونآشام و تحت نظر سردمداران پلید نظام آخوندی مانند خامنهای و رفسنجانی... .. نه تنها از جوشش خون آن جاودانهفروغ ها که قهرمانانه برعهد خود با خدا و خلق وفا کردند نکاسته بلکه به عکس هر روز که میگذرد، این خونهای پاک بیش از پیش گریبان فاشیسم دینی حاکم بر ایران را گرفته و سرنگونی محتوم آن را نزدیکتر میکند. در ۲۸ امین سال قتلعام 30هزار زندانی مجاهد و مبارز، رژیم آخوندی در ضعیفترین وضعیت خود بهسر میبرد و پس از آنکه در اثر کارزار بیسابقه مقاومت ایران، سال گذشته ناگزیر شد جام زهر توافق اتمی را سر بکشد، بحرانهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی آن بسا عمیقتر شده، مخاصمات درونی رژیم شدت گرفته و رژیم هر روز بیشتر در باتلاق سوریه فرو میرود و هیچ چشماندازی برای خروج از آن ندارد. در ادامه این فراخوان آمده است:در چنین شرایطی وظیفه ما این است که بزرگداشت شهیدان قتلعام ۱۳۶۷ را به یک جنبش اعتراضی همهجانبه علیه فاشیسم دینی حاکم بر ایران و به ناقوس مرگ این رژیم تبدیل کنیم.خانواده شهیدان و زندانیان سیاسی سپس رهنمودهایی برای برگزاری هر چه فعالتر این کارزار اعلام کردند و خواستار کمیته برگزاری گرامیداشت خاطر شهیدان قتلعام ۱۳۶۷ در هر شهر و محله و دانشگاه و یا کارخانه و گرامیدات خاطره شهیدان با برافراشتن ”شعارهای مرگ بر خامنهای مرگ بر اصل ولایتفقیه ”شدند.این فراخوان همچنین از هموطنان و جوانان اشرفنشان خواسته شده است، با نصب عکس شهیدان و دست نوشتههایی در گرامیداشت یاد شهیدان، پیام آنان را به درون هر کوچه ومحله و خانهای ببرند.
با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي همراه باشيدTelegram.me/shahidanAzadi
كارزار بزرگداشت شهيدان قتل عام 1367 با شعار مرگ بر اصل ولايت فقيه (9مرداد- 8شهريور)پيش بسوي محاكمه خامنه اي و ديگر مسئولان قتل عام به جرم جنايت عليه بشريت
گذشت 28سال از قتل عام زندانيان مجاهد و مبارز، به فتواي شيطان مجسم دوران، خميني خون آشام و تحت نظر سردمداران پليد نظام آخوندي مانند خامنه اي و رفسنجاني ..... نه تنها از جوشش خون آن جاودانه فروغ ها كه قهرمانانه برعهد خود با خدا و خلق وفا كردند نكاسته بلكه به عكس هر روز كه ميگذرد، اين خونهاي پاك بيش از پيش گريبان فاشيسم ديني حاكم بر ايران را گرفته و سرنگوني محتوم آنرا نزديكتر ميكند.در تمامي اين ساليان، آخوندهای حاکم تلاش كردند تا آثار این جنایت علیه بشریت را محو کنند. اما خون پاك اين شهيدان، در رگهاي زنان و مردان اين ميهن همچنان جاري است و الهامبخش مبارزه و قیام آنها برای واژگونی کاخ ستم و بیداد دیکتاتوری آخوندی است. خميني كه ميخواست با بهره گرفتن ازجنگ ضد ميهني و فرستادن جوانان و نوجوانان به تنور جنگ پايه هاي حكومت خود را تحكيم كند، وقتي بسيج جنايتكارانه جنگي اش در مقابل جنبش صلح خواهي مردم برهبري سازمان مجاهدين خلق درهم شكست، چاره اي جز پذيرش خفت بار آتش بس نداشت. در چنين شرايطي براي اينكه ازسرنگوني محتوم رژيمش جلوگيري كند به قتل عام زندانيان مجاهد روي آورد كه ازمدتها پيش براي آن طراحي و برنامه ريزي كرده بود.خامنه اي رييس جمهور وقت، رفسنجاني رييس مجلس و جانشين فرمانده كل قوا وروحاني معاون جانشين فرمانده كل و ديگر سردمداران كنوني از هر دوجناح رژيم و اكثر كارچرخانان قضاييه آخوندي در عداد مسئؤلان اين جنايت بزرگ عليه بشريت بوده اند. هموطنان عزيزدر 28 امين سال قتل عام 30 هزار زنداني مجاهد و مبارز، رژيم آخوندي در ضعيف ترين وضعيت خود بسر مي برد و پس از آنكه در اثر كارزار بي سابقه مقاومت ايران سال گذشته ناگزير شد جام زهر توافق اتمي را سر بكشد، بحرانهاي اقتصادي و اجتماعي و سياسي آن بسا عميقتر شده، مخاصمات دروني شدت گرفته ورژيم هر روز بيشتر درباطلاق سوريه فرو ميرود و هيچ چشم اندازي براي خروج از آن ندارد. در چنين شرايطي وظيفه ما اينست كه بزرگداشت شهيدان قتل عام 1367 را به يك جنبش اعتراضي همه جانبه عليه فاشيسم ديني حاكم بر ايران و به ناقوس مرگ اين رژيم تبديل كنيم. از همين رو از شنبه نهم مرداد ماه تا دوشنبه هشتم شهریور را به عنوان ماه بزرگداشت شهیدان قتل عام با شعار ”مرگ بر اصل ولايت فقيه، پيش بسوي محاكمه مسئؤلان قتل عام” اعلام ميكنيم و از عموم هموطنان، بويژه جوانان میخواهیم اين خواست را كه خواست عموم مردم ايران است با شركت فعال در اين كارزار به گوش جهانيان برسانند. پاره اي از رهنمودها براي برگزاري هر چه فعال تر اين ماه ذيلا به اطلاع ميرسد، رهنمودهاي بيشتر وجزيي تر متعاقبا به اطلاع ميرسد:1- در هر شهر و محله و دانشگاه و يا كارخانه اي كه امكان دارد كميته برگزاري گراميداشت خاطرشهيدان قتل عام 1367 را تشكيل دهيد،2- در هر كجا كه مي توانيد ضمن گراميداشت خاطره شهيدان ”شعار مرگ بر خامنه اي مرگ بر اصل ولايت فقيه” را بر افرازيد3- درهر شهر يك يا چند روز برمزار شهيدان قتل عام 67 حاضر شويد و مزار آنان را گلباران كنيد.4- در هر شهر و محلي كه مي توانيد به ديدار خانواده و مادران شهيدان برويد.5- نام و مشخصات آمران وعاملان قتل عام 1367 را افشا كنيد، تا توسط مردم طرد شوند.6- با اعلام نام شهيدان هر شهر و هر محل واقعيت آنچه در تابستان سال 67گذشت را به اطلاع عموم هموطنان و بخصوص جوانان برسانيد.7- با نامه نگاري به به شوراي امنيت و دبيركل و شوراي حقوق بشر ملل متحد و ارگانها و نهادهاي حقوق بشري، خواستار محاكمه آمران و عاملان اين قتل عام بشويد 8- اسامي و مشخصات و عكس شهيدان قتل عام را جمع آوري كنيد و به هر طريقي كه مي توانيد بدست شوراي ملي مقاومت و يا سازمان مجاهدين خلق برسانيد.9- با نصب عكس شهيدان و دست نوشته هايي در گراميداشت ياد شهيدان قتل عام 1367 پيام آنان را به درون هر كوچه ومحله و خانه اي ببريد
مرگ برخامنه اي مرگ بر اصل ولايت فقيهسلام بر آزادي درود بر رجويخانواده شهيدان و زندانيان سياسي7 مرداد 1395
با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي همراه باشيدTelegram.me/shahidanAzadi
مدال افتخار عنوان روايتگونهای است با اقتباس از حماسه مجاهد قهرمان طاهره طلوع. طاهره طلوع، يکي از جاودانه فروغهاي آزادي است که در جريان عمليات کبير فروغ جاويدان بهشهادت رسيد و دژخيمان خميني در حالي که دشنهاي را در قلبش فرو کرده بودند، پيکر خونفشانش را از يک درخت در بين راه اسلامآباد - کرمانشاه آويختند.
اين روايت از زبان درختی است که روزها پيکر طاهره قهرمان به آن آويزان شده و در معرض ديد مردمي که از آنجا عبور ميکردند قرار گرفته بود: سالهاست… الهه يادت را کوه و سرو و بوتههاي علف بهنيايش ايستادهاند
مـدال افتـخار الآن تقريباً 28 سال است که اينجا روی اين گردنه بهانتظارت نشستهام. هر وقت کسي از دور پيدا ميشود، به جاده خيره ميشوم. آخر من منتظر «او» هستم. سارا گفته «او» خواهد آمد. ميپرسيد سارا کيست؟ سارا يک مدال افتخار بود که يکروز بهگردنم آويخته شد. بگذاريد قصه سارا را برايتان تعريف کنم. بعد شما هم «او» را خواهيد شناخت. آنروز که دشت غرق آتش و انفجار شد، سارا آمده بود درست همينجا، کنار تنهام دراز کشيدهبود. من هم ابتدا نميشناختمش. غبار باروت سلاحش هنوز روي شاخههايم به يادگار مانده است. آنروز يکي از پايين صخره صدايش ميزد: «خواهر سارا! خواهر سارا! همه بچهها ميروند مگر تو نميآيي؟»
آنجا بود که فهميدم اسمش سارا است. بدون اينکه دستش را از روي قبضه تيربارش بردارد، سرش را برگرداند و گفت: «نه! شماها برويد! من خودم بعداً ميآيم» ـ آخر کي؟ من روي ساقهام خم شدم و بهگردنه نگاه کردم ديدم يک گروه پاسداران پشت دهانه گردنه ايستادهاند. سارا با رگباري روي دهانه گردنه، چندتن از آنها را بهخاک انداخت. بقيه، عقب نشستند و پشت صخرهها پناه گرفتند. سارا برگشت و فرياد زد: بهبچهها بگو سارا فرمان داد که برويد! حالا ديگر بهتدريج چيزهايي را ميفهميدم. سارا يک فرمانده بود. دشمنانش داشتند ميرسيدند و او از اين بالای صخره، میخواست با آتش سلاحش جلو دشمن را بگيرد. به پايين صخره و روي جاده نگاه کردم. پيکرهايي روي جاده و کنار صخرههاي مقابل افتاده بود. يک ستون از ماشينها در جاده دور ميشدند. سارا به آرامي دستي روي قنداق سلاحش کشيد. خشابش را عوض کرد و از لابهلای شاخههايم به خورشيد نگاه کرد. کاش ميدانستم در آن لحظات به چه فکر ميکند. اگر چه تازه او را شناخته بودم ولي نسبت به او احترامي در درونم حس ميکردم. صلابتش برايم عجيب بود. تاب نياوردم و آهسته گفتم: تو را ميکشند. سارا: باشد! ولي تا مسعود زنده است همه ما زندهايم! گفتم مسعود کيست؟ آهي کشيد. به اطرافش نگاهي انداخت و گفت: يک روز «او» را خواهي ديد. گفتم: کي؟ سارا: نميدانم… ولي يقين دارم يک روز «او» به اين دشت و اين گردنه و آن تنگه ميآيد. شايد پاي ساقه تو هم بيايد. اگر آمد، سلام مرا به او برسان! با برگهايت غبار چهرهاش را پاک کن و به باد بگو سيمايش را نوازش کند. سايهات را بر سرش بگستران تا اندکي خستگي از تنش بيرون رود. در همين لحظه، ناگهان ابتداي ستون از دهانه گردنه پيدا شد. گفتم: آمدند! سارا بلافاصله روي تفنگش پريد و آتش کرد. خودروها بهصخرههاي کنار جاده خوردند و متوقف شدند. از پشت آنها چند نفر هراسان پايين پريدند و بهپيچ دهانه پناه بردند. دوباره سلاح سارا به غرش درآمد. افراد دشمن زمينگير شدند. خيلي زياد بودند. لحظهيي بعد دوباره گلهيي از آنها از دهانه بيرون ريختند. دوباره سلاح سارا غريد. گروهي بهزمين افتادند و گروهي بهعقب برگشتند. سارا با آتش سلاحش دهانه را به روي آنها بسته بود.
مدتي بعد يک دسته از آنها از سمت چپ گردنه پايين رفتند. بعد بهناگهان صداي رگبارها و نعرههاي وحشتناکي از اينسوي تپه بهگوش رسيد. سارا به دو طرف آتش ميکرد. گاه به روبهرو و گاه بهپشت سرش. در همين لحظات بود که گرمايي را روي ساقهام احساس کردم. خون سارا بود که روي ساقهام پاشيد. نگاه کردم. سارا بهزمين غلطيده بود و زخم بزرگي روي کتفش باز شده بود. دشمن از چهار طرف بالا آمد. سارا ساکت و بيجان روي زمين افتاده بود. صداي فرمانده دشمن بلند شد: کشته شده. برويد تير خلاصش را بزنيد. چند نفر از افراد دشمن آرام آرام به سوي او آمدند. يکي از آنان گفت: همين يکنفر بود؟ اينهمه ما را پشت گردنه نگهداشت تا همه گردانشان رفتند. ديگري با حيرت گفت: يک زن است! فکر ميکردم حداقل يک دسته اينجا سنگر گرفته! بعد به او نزديک شد و با نوک چکمهاش شانه سارا را بلند کرد. در اين لحظه سلاح سارا باز هم غريد و چهار نفر ديگر بهروي زمين افتادند. بقيه خود را روي زمين انداختند . اينبار فرمانده دشمن نارنجکي بهطرف سارا پرتاب کرد. بعد به تمامي افرادش فرمان حمله داد. همه باهم آتش کردند و پيکر سارا آماج گلولهها شد. بعد يکي از آنها سرنيزهيي را در قلبش فرو کرد. آنگاه طنابي آوردند و به پاهايش بستند. طناب را به ساقهام انداختند و پيکر سارا را از فراز صخره به پايين پرتاب کردند. از آنروز بود که سارا همچون مدالي از افتخار از ساقه من روي سينه صخره آويزان شد. روزهاي بعد هرکس که از جاده ميگذشت، مقابل صخرهيي که من بر فراز آن، مدال افتخار را بر سينه صخره نگه داشته بودم، ميايستاد. ابتدا بهدقت به آنچه روي صخره ميديد، نگاه ميکرد. انگار برسينه صخره کتيبهيي را ميخواند. بعد در حيرت فرو ميرفت و بهنشانه احترام سلامي ميکرد و ميگذشت. من همچنان منتظرم. اينجا روي اين گردنه به انتظار نشستهام. هر وقت کسي از دور پيدايش ميشود، به پيچ جاده خيره ميشوم. آخر من منتظر او هستم. سارا گفته «او» خواهد آمد. طي اين سالها، جملاتي را آماده کردهام که وقتي او آمد و به سينه صخره، همانجا که سارا آويزان شده، نگاه کرد برايش بخوانم. اين جملات را بارها در گوش صخره هم خواندهام: من يک کتيبهام کتيبه جاويد پايداري يک نسل با خنجري به سينهام آويز قلب سنگ زمان نامم کتيبه «سارا» ست. با خط خون، که خط زمان بود بر قلب سنگ زمين، حک شدم. هنوز، ميبينيد؟ از واژه واژه من، خون ميچکد، بهخاک. در من به چشم ببينيد عزم شگفت زني را که نام او، نهايت زنجير است. در من بهچشم بخوانيد حجم شگفت شقاوت دوران را نامم طلوع بود و من بشارت طلوع «کسي» هستم که قلب سنگ زمان را گرماي نام پرمحبت او، آب ميکند.
آری.. اولین روزهای مرداد، یادآوری سالگرد عملیات کبیر فروغ جاویدان است. حماسهیی فراموشیناپذیر که تا به ابد زیب تاریخ این میهن خواهد بود و نسلهای آینده نیز از سرچشمه جوشان و خروشان ارزشهای انقلابی و مبارزاتیش خواهند نوشید از مادرانی که با عشق بی پایان به کودکانشان ارزشی نوین را رقم زدند....قلب مهناز از بغضی غریب فشرده بود و چیزی مانند خار در گلویش راه نفس را بسته بود. سینهاش چون آسمان ابری پاییز، ساکت، سنگین، متراکم، خاکستری و در آستانه باریدن بود ولی نمیبارید. مدتی دراز دستانش را سایبان چشمانش کرد و از خود و لحظاتش گریخت تا چیزی نبیند. وای! مگر میشد، ندید. وقتی روزنه چشم بسته میشد، هزاران چشم دیگر در وجدان سربر میداشت. سراپایش چشم شده بود. چشمها در یکدیگر ضرب میشدند و تکثیر میگشتند. دیوارها حرف میزدند. حرفها بال درآورده بودند. بالها پرواز میکردند. طاقت نیاورد، بیرون رفت. خمیر جانش از لاوک تن بیرون میزد. دلش مثل یک دیگ آب جوش روی آتش قل میزد، و میخواست سرریز شود. برایش قابل تصور نبود. این مادران و پدران بهزودی برای انجام عملیاتی خواهند رفت که مانند گام نهادن در دهان نهنگ، هیچ معلوم نبود، کدام یک از آنان، به سلامت از این مأموریت خطیر باز خواهد گشت، ولی انگار نه انگار طوری خندیده و به جگرگوشگانشان محبت میکردند کهگویی به مسافرتی در سرزمین پریان قصه میروند؛ یا به جایی گام مینهند که ریگهایش الماس، آبهایش بلور و چشمههایش، لبخند معطر بنفشههاست. جایی میروند که وقتی بازآیند، سوغاتشان دامنی از چشمه خورشید و حباب خندههای ماهیان پولک نقره است.
آیا اینان دیوانهاند؟ اگر نیستند، آیا میدانند فتح سرزمینی به پهناوری ایران، عبور از هفت خوان هفتاد منزل، و درافتادن با اژدرهای آتشخوار و دیوان هفتسر را میطلبد. آیا تن را برای تحمل زخمها و سوزشهای ناشی از سرب مذاب، و خدنگ آتشین آماده کردهاند؟ آیا میفهمند که ممکن است بازگشتی متصور نباشد و این آخرین وداع باشد؟ آیا نمیدانند که وقتی آنها سر به بالین صخرهها بنهند، فرزندانشان، از بیقراری و انتظار برای بازآمدن لبخند مادر، خون خواهند گریست؟ چگونه این مشکل را حل کردهاند؟ آیا نوباوگانشان میدانند که دیگر مادر برنمیگردد؟ آخر مهناز و سایر «مادران ایدئولوژیک» (3) آنان تا کی بگویند، مامانشان به سفر تهران رفته، و بهزودی برمیگردد. این چه سفریست که بهاندازه تمام عمر طول میکشد؟ تهران مگر چقدر دور است؟ اگر مسافرت به تهران زیبا و خاطره انگیز است، چرا بچهها را به همراه نمیبرند؟ کسی نفهمید در آن لحظات کوتاه بر مادران مجاهد چه گذشت؟ این موضوع را کسی فهم میکند که خود مادر بوده باشد؛ مادری که فرزندش را تا سرحد جنون دوست دارد. نه بهخاطر دلسرد بودن و بیعاطفگی، که اتفاقاً برای تکثیر قلب خود و دوست داشتن بزرگ؛ برای نثار کردن عشقش به دیگران و عمومی کردن این عشق، عشق کوچکش را ترک میکند. آیا هرگز گلی را آب دادهاید تا احساس باغبان را از شکسته و چیدهشدنش -با دست تطاول- دریابید؟ آیا وقتی تکهیی از جانتان را با منقاش جدا میکنند، میتوانید ساکت بنشینید؟! مادران مجاهد بین عشق به میهنی شعلهور، و فرزندانشان، بسادگی انتخاب میکنند: «میهن و دیگر هیچ». آیا این ساده است؟ یا برای نیل به آن باید از کورههای گدازان تصمیم گذشت؟. مهناز با چهرهیی اشک آلود، به آهستگی مشغول پذیرایی بود. هر واژهیی که خود را به گوش او میکوبید، آتش درونیاش را تیز و تیزتر میکرد:- مامان! بگو دوستم داری- عزیزم! دوستت دارم.- مامان! چقدر؟ - بهاندازه تمام ستارههای دنیا. همان قدر که تو را دوست دارم، . دلم میخواهد یک روز تمام بچههای ایران مثل تو خوشبخت بشوند... - مامان! ستارههای دنیا توی اتاق جا میشوند؟ - نه عزیز! دلکم! آنها هر کدام یک فرشته هستند یا یک انسان و شبها بیدارند تا تو بتوانی چشمهای نازت را روی هم بگذاری. یادت نره وقتی به یاد مامان افتادی، ستارهها را نگاه کن! - مامان! من را هم با خودت ببر! - نمیشود عزیزم! تو هنوز خیلی کوچک هستی. وقتی برگشتم با هم میرویم... خوب دیگر گریه نکن! عروسکت ناراحت میشود. یاد بگیر، همیشه به دنیا لبخند بزنی تا دنیا هم به روی تو لبخند بزند... تا چشم باز کنی، مامان برمیگردد... خوب حالا سرت را بالا بگیر، برای این عمو دست تکان بده! و لبخند بزن! که دارد عکست را میگیرد...دو روز بعد مهناز نامههایی را از برخی مادران دریافت کرد که بعدها باید برای بچهها خوانده میشد
در دو نامه چنین آمده بود:«پسرم! مرتضی عزیز دلم! دیگر لحظه موعود فرا رسیده و ما داریم میرویم. چقدر دلم میخواهد که دوباره تو و شکرانه قشنگم را ببینم. آه! دیشب قشنگترین لحظات زندگیم بود که برای دیدار شما دو نفر آمده بودم. اگر یادت باشد، به تو گفتم میخواهیم برویم ایران؛ ایران عزیز. آخر مگر نمیدانی همانقدر که تو مامان را دوست داری، من هم ایران را دوست دارم و دلم میخواهد مردم ایران آزاد باشند... فدای تو. مادرت: یاسمن»
و نامه دیگر:«مریم... تو خیلی کوچکی، سه ساله هستی اما خیلی وقتها در چهرهات، چهره بچههایی را میبینم که گروگان خمینی جلاد شدهاند، یا پدر و مادرشان را از دست دادهاند و یا در ایران تحت ستم خمینی از فقر و درد میسوزند و پرپر میشوند.عزیز من! در این جور مواقع با تمام وجود میخواهم تو را در آغوش بفشارم و بعد، با تمام عشق مادریم تجدید پیمان میکنم با خدای خودم که بجنگم و بجنگم تا تمام بچههای ایران از این درد و فقر نجات پیدا کنند تا زمانی که لبخند شادی بر لبهای تمام کودکان ایران بنشیند تا زمانی که چشمهای آنها دیگر از درد جدایی، گرسنگی و اسارت پر اشک نشود... .فرخنده- تیر67
در سالگرد قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷برای گرامیداشت یاد و خاطره سی هزار گل سرخ که در سال ۶۷ جان خويش را فديه راه آزادي خلق و ميهن نمودند . در پی آن هستيم تا از اينطريق صدای تك تك آنان باشيم .به همين منظور از همه شما مي خواهيم تا براي رساندن پيام سي هزار گل سرخ با رساندن هر گونه اطلاعات از شهداي قتل عام ۶۷ ما را ياري كنيد .
هر گونه اطلاعات از قتل عام تابستان ۶۷ از اسامی شهدا تا عكس - خاطره - يادگار -تصاويری از سنگ مزار و يا حتي يك دلنوشته و هر چيزی كه ياد آن ياران ِ به ظاهر خاموش اما پر جوش را همراه داشته باشد
هر گونه اطلاعات را لطفا به ايميل زير ارسال نمائيد .golesorkhiran535@gmail.com
دوستان و همراهاندر سالگرد قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷برای گرامیداشت یاد و خاطره سی هزار گل سرخ که در سال ۶۷جان خويش را فديه راه آزادي خلق و ميهن نمودند . در پي آن هستيم تا از اينطريق صداي تك تك آنان باشيم .به همين منظور از همه شما مي خواهيم تا براي رساندن پيام سي هزار گل سرخ با رساندن هر گونه اطلاعات از شهداي قتل عام ۶۷ ما را ياري كنيد .هر گونه اطلاعات از قتل عام تابستان ۶۷ از اسامي شهدا تا عكس - خاطره - يادگار -تصاويري از سنگ مزار و يا حتي يك دلنوشته و هر چيزي كه ياد آن ياران ِ به ظاهر خاموش اما پر جوش را همراه داشته باشد.
هر گونه اطلاعاتی را لطفا به ايميل زير ارسال نمائيد: golesorkhiran535@gmail.com
آدرس وبلاگ:http://golesorkhiran.blogspot.com/
مشخصات مجاهد شهید شهناز کاظمی
محل تولد: اصفهان
شغل : پرستار
تحصيل: فوق دیپلم پرستاری
سن: 24
محل شهادت: ماهشهر
زمان شهادت: 1361
خوشا آنان که در این عرصه خاک ..چو خورشیدی درخشیدند و رفتند ....
خوشا آنان که بذرآدمیت .. در این ویرانه پا شیدنت و رفتند...
ياد وراهش گرامي باد
با ما در كانال تلگرام پيشتازان راه آزادي ايران همراه شويد https://Telegram.me/shahidanAzadi