‏نمایش پست‌ها با برچسب زندان اوین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندان اوین. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ دی ۱۳, شنبه

مجاهد شهید ولی معین‌الدین


ولی معین‌الدین سال۱۳۴۰ در قزوین متولد شد. تحصیلات خود را تا دیپلم به پایان رساند. در سال۵۹ با مجاهدین آشنا ‌شد و در ارتباط با بخش دانش‌آموزی قرار گرفت. در خرداد۶۱ دستگیر شد و تا خرداد۶۶ در شکنجه‌گاههای اوین و قزلحصار بود. پس از زندان بلافاصله درصدد وصل به سازمان مجاهدین برآمد. در مهر۶۶ عازم منطقه مرزی شد و در تیپهای رزمی سازماندهی گردید. در نامه‌یی که به سازمان نوشت، تقاضا کرد که : «…من را به خط مقدم بفرستید تا به ندای برادر عزیزم مسعود که می‌گفت: هل من ناصر ینصرنی جواب مثبت داده باشم، تا بتوانم همدوش با خواهران و برادران مجاهدم سلاح به‌دست گرفته و انتقام خون ۷۰هزار شهید و بیش از ۱۴۰هزار اسیر را گرفته و با مزدوران خمینی بجنگم و در این مسیر جانم را (که هدیهٌ کوچکی بیش نیست) فدای خلق و انقلاب نمایم. تا با خون خود به پیمانی که با خدای خود و خلق درزنجیرم بسته‌ام وفا کنم». تقاضانامه ‌ـ ۲آبان۶۶ 
مجاهد شهید ولی معین‌الدین با عزمی استوار و سری پرشور به کارزار فروغ جاویدان شتافت و خون پاکش را نثار آزادی خلق و میهن کرد. یکی از همرزمانش نوشته است: «…‌ولی همراه دیگر خواهران و برادرانش عاشقانه و جانانه می‌جنگید. پس از این‌که دشمن را از روی ارتفاع اول سمت راست و چپ تنگهٌ چهارزبر به عقب‌نشینی وادار کرده بودند، رژیم دست به واکنشهای دیوانه‌واری زده بود، اما او با آرامش و صلابت به نبرد خود ادامه می‌داد. پس از مدتی هنگام عبور از شیار کنار جاده بر اثر ترکش خمپارهٌ دشمن به‌شهادت رسید. جسارت، صلابت و خشم و کین انقلابی ولی را در آن نبرد سخت هرگز فراموش نمی‌کنم…». 

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید
https://t.me/shahidanAzadai96


۱۳۹۸ دی ۲۸, شنبه

مجاهد شهید داریوش کی نژاد


مشخصات مجاهد شهید داریوش کی نژاد

محل تولد: يزد
سن: ۳۱
تحصیلات: ديپلم
محل شهادت: کرج
تاریخ شهادت: ۱۳۶۷
مجاهد شهید داریوش کی‌نژاد سال۱۳۳۶در یک خانوادهٴ زرتشتی در شهر یزد متولد شد. تحصیلات خود را تا دیپلم در یزد ادامه داد.
در جریان انقلاب ضدسلطنتی دوشادوش مردم به قیام علیه دیکتاتوری شاه برخاست. در سال ۱۳۵۸با مجاهدین آشنا شد و به هواداری از آنان پرداخت. در جریان کاندیداتوری برادر مسعود، سراپا شور و اشتیاق بود با شروع یکپایه شدن رژیم و شدت گرفتن اختناق، داریوش از فعالیت بازنماند اما بعد از ۳۰خرداد ارتباط او قطع شد. در سال ۱۳۶۳به دلیل فعالیتهایی که برای برقراری ارتباط مجدد با تشکیلات سازمان داشت مورد شناسایی قرار گرفت و دستگیر شد.
داریوش در مواجهه با آزمایش زندان و شکنجه روحیه‌یی مقاوم و خستگی‌ناپذیر داشت و در همه شرایط خود را تابع جمع زندانیان مجاهد می‌دانست؛ از این‌رو در تمامی اعتراضها و اعتصاب‌های داخل زندان شرکت داشت.. در این رابطه اخبار فعالیتهای بیرون زندان را مصرانه دنبال می‌کرد و آن را به اطلاع سایر همبندانش می‌رساند.
در شرایطی که پاسداران می‌کوشیدند با سخت‌تر کردن شرایط زندان، زندانیان را به واکنش‌های عصبی وادارند او طبعی لطیف و بذله‌گو داشت و بندرت عصبانی می‌شد. در سال ۱۳۶۶مدت زندانش به اتمام رسید و از آن پس در بند ملی‌کش‌ها بود. رژیم شرط آزادی او را مصاحبه ویدئویی، اعلام انزجار از گذشته انقلابی خود و محکوم کردن سازمان مجاهدین قرار داد. اما او، قاطعانه آن را رد کرد و طرح دژخیمان را برای به ندامت کشاندن خود به شکست کشاند.
در فاصلهٴ اردیبهشت تا خرداد ۱۳۶۷به دلیل فشارهای خانواده‌اش به ارگانهای رژیم، بار دیگر طرح آزادی او در دستور کار قرار گرفت. دژخیمان به خانوادهٴ او گفتند که آزادش می‌کنیم و خانوادهٴ او برای تهیه سند و سایر مقدمات آزادی او دست به‌کار شد. در حالی که خانوادهٴ او با اشتیاق و انگیزه تمام به‌دنبال طی پروسه قانونی آزادی او بودند، از طرف زندان به آنها گفته شد که داریوش را برای آزاد کردن، از زندان گوهردشت به اوین منتقل کرده‌اند.
با شروع قتل‌عام زندانیان سیاسی، داریوش قهرمان برای بار دوم، وقتی در برابر سؤال شکنجه‌گران و هیأت مرگ خمینی قرار گرفت با اراده‌یی استوار در برابر آن سینه سپر کرد و از نام سرخ مجاهد خلق دفاع نمود. او ۱۲مرداد سال۶۷ بر طناب دار بوسه زد. چند ماه بعد، وقتی خانوادهٴ داریوش برای پیگیری آزادی او به زندان اوین مراجعه کردند، در کمال ناباوری به آنها گفته شد که فرزندشان اعدام شده است و آنها می‌توانند برای تحویل‌گیری وسایل او در وقت دیگر مراجعه نمایند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۸ مهر ۲۴, چهارشنبه

مجاهد شهید آذر روستایی آذرخشی درقلب تیرگی


مشخصات مجاهد شهید آذر روستایی
محل تولد: اصفهان
تحصیلات: ديپلم
سن: 20
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: 1362

من از آن نوازش سبز می‌گویم،
که درخون خویش ستبر می‌روید
و در ضربان تبدار آخرین فریادش،
بر سینه عفن جلادان رگبار مرگ می‌گشاید
و تاریخ خویش را در غرش مسلسلش می‌نویسد
به قلم یکی از همزنجیران از بند رسته‌اش

اولین باری که دیدمش، روزی بود که به‌بند 311اوین منتقل شدم ، در اثر 4ماه شکنجه های بی‌وقفه، دژخیمان مجبور شدند2 بار مرا برای عمل جراحی کلیه‌ و یکبار برای پیوند پوست کف پاهایم به‌اتاق عمل ببرند و از آنجا به‌این بند منتقل شدم. وقتی وارد سلول شدم. بدون هیچ سابقه آشنایی، روی زانوهایش خزید، جلو آمد و مرا در‌آغوش گرفت.
به‌سختی می‌شد باور کرد که با آن قدبلند و گونه‌های پر و چشمان گودرفته‌اش واقعاًً 15ساله باشد. به‌زودی متوجه شدم که شدت شکنجه‌ها در فاصله کوتاهی او را به‌این روز انداخته است. پاهایش ورم کرده و باندپیچی‌شده بود. اسمش آذر روستایی بود و همان روز هم اندکی قبل از ورود من به‌سلول، تازه از بازجویی برگشته بود. به‌زودی به‌من فهماند که هوادار مجاهدین و از میلیشیاهای دانش‌آموزی بوده است. در همان یکی دو روز اول ویژگی اصلیش را می‌شد تشخیص داد: آذر روستایی با آرامش و سکون بیگانه بود.
هر روز او را برای باز جویی می‌بردند و با پاهای خون آلود بر‌می‌گرداندند. وقتی به‌سلول بر‌می‌گشت انگار نه انگار که از روی تخت شکنجه آمده است، تازه شروع می‌کرد به‌رسیدگی و دلداری دادن دیگران. ابتدا روی زانوهایش راه می‌رفت و خود را از این طرف به‌آن طرف اتاق می‌رساند تا کمکی به‌یک مجروح و شکنجه‌شده دیگر بکند. اما یکی دوساعت بعد بلند می‌شد و بدون این‌که خم به‌ابرو بیاورد روی پاهایش، اگر چه به‌سختی راه می‌رفت و از بقیه پرستاری می‌کرد.
یک روز که از بازجویی برگشته بود، وقتی با تعجب نگاهش می‌کردم از خودم می‌پرسیدم مگر کجای بدنش دیگر از زخم شکنجه سالم مانده است که این اندازه جسور و بی‌پرواست. انگار حرفم را خوانده باشد با خنده آشنایی که در عین شادابی، آرامش عمیقی داشت، درحالی‌که با انگشت به‌قلبش اشاره می‌کرد، آهسته در گوشم گفت:
این‌جا چیزی هست که دست هیچ‌کس به‌آن نمی‌رسد. چون فقط جای مسعود است. تا وقتی که هر مجاهدی زنده است، پشت و پناه اوست و وقتی شهید شد، بال در می‌آورد و در قلبهای جدیدی که از این خون سبز می‌شوند، تکثیر می‌شود.
به نظر می‌رسید که در سلول وضع من از سایرین بدتر است. به‌خصوص وقتی که چند روز بعد از عمل جراحی، مرا برای بازجویی برده بودند، به‌حال اغماء افتاده بودم و در همان حال به‌سلول برگرداندند. آن روز بازجو با پوتین لگدی به‌دهنم زده بود که دوتا ازدندان هایم شکسته بود و فکم درد شدیدی داشت که تا مدتی نمی‌توانستم دهانم را باز کنم. آذر شبها کنارم می‌نشست و دانه‌های خرما را تاجاییکه می‌شد در آب نرم می‌کرد و در دهانم می‌گذاشت.
مدتی بعد از رسیدنم به‌بند311، یک شب مرا برای بازجویی صدا زدند و باز به‌حالت اغماء به‌سلول برگرداندند، وقتی به‌هوش آمدم از بچه‌ها شنیدم که همان شب، آذر و تعدادی دیگر از بچه‌ها را صدا زده بودند که با همه وسایلشان بروند. کاملاًً مشخص بوده که آنها را برای اعدام می‌برند. سایر بچه‌ها برایم تعریف کردند که آذر بالای سرم آمده بود تا بامن خداحافظی کند و هر‌چه کرده بود من به‌هوش نیامده بودم. او مدام تکرار می‌کرده است که چشمهایت را باز کن من دارم می‌روم و می‌خواهم با تو خداحافظی کنم وقتی از به‌هوش آمدن من ناامید شده بود به‌بچه‌ها سفارش کرده بود که مراقب من باشند و به‌جای او از من خداحافظی کنند.
صبح روز بعد از میان کسانی‌که همراه آذر به‌پای جوخه اعدام برده شده بودند یک نفر برگشته بود. او مدام در سلول قدم می‌زد و بیقرار بود. زیرلب با خودش حرف هایی را زمزمه می‌کرد. هرازگاهی با خشم و عصبانیت، پی‌در‌پی تکرار می‌کرد: مرگ بر‌خمینی .
چند ساعتی با همین وضع گذشت. من نمی‌دانستم که او را از چه ساعتی به‌سلول ما آورده‌اند، حوالی عصر همان روز به‌سراغم آمد و کنارم نشست و داستان شب پیش و آن چه را بر‌آذر گذشته بود حکایت کرد. معلوم شد که او را برای ترساندن و اجرای اعدام مصنوعی همراه با اعدام حقیقی سایرین برده بودند.
پیش از صحبت های او، من صحنه‌های فجیع شکنجه بسیار دیده و شنیده بودم، ولی وقتی او صحبت می‌کرد، کلماتش تمام سلولهایم را می‌لرزاند و احساس می‌کردم که نفرت تمام رگهایم را به‌مرز انفجار می‌رساند.
می‌گفت: همه ما را به‌اتاق وصیت‌نامه بردند. تعداد بچه‌ها زیاد بود. اعم از خواهر و برادر، همگی با دست های دست بند زده و پاهای شکنجه‌شده و خون آلود، تعداد آن‌قدر زیاد بود که غیر از اتاق وصیت نامه در راهرو هم نشسته بودند.
ناگهان 5یا 6نفر ازبازجوها سراغ آذر آمدند و او را از میان ما بیرون کشیدند و به‌یکی از اتاقهایی که در همان راهرو بود بردند. چند لحظه بعد صدای فریادهای آذر بلند شد او از دستشان فرار کرده و از اتاق بیرون آمده بود. وحشیانه دنبالش می‌دویدند و لباس هایش را از تنش در می‌آوردند. برادرانی که با دست و پای بسته در راهرو شاهد این صحنه‌های رذیلانه بودند از خشم و عصبانیت فریاد می‌کشیدند و بعضیها سرشان را به‌دیوار می‌کوبیدند. جنایتکاران عمد داشتند تا این جنایت و تجاوز رذیلانه را در مقابل چشمان تعدادی از زندانیان انجام دهند و خمینی را در چهره حقیقیش به‌آنها بشناسانند
در چنین فضایی بود که ما را از اتاق وصیت‌نامه و راهرو کنار آن پشت سرهم برای اعدام می‌بردند. حدود ساعت 3صبح بود که صدای شعار دادنهای آذر را شنیدم که بی‌وقفه شعار می‌داد مرگ برخمینی، درود بررجوی . لحظاتی بعد صدایش باصدای سایر بچه‌ها در هم آمیخت و با رگبارهای پیاپی مسلسها فرو‌نشست.
در آن فضای پر از بهت و حیرت و انتظار اعدام شدن، چشم بندم را باز کردند و در مقابل چشمانم به‌یکایک بچه‌ها تیر خلاص زدند. درست در پای تیرک وسطی از صف طولانی تیرکها، پیکر بیجان آذر روستایی بی هیچ تن‌پوشی غرقه در خون بود.
این صحنه‌،قدرت تکلم و هر واکنشی را از من سلب کرده بود. دوباره چشمانم را بستند و مرا از تیرک اعدام جدا کردند. وقتی به‌پایین تپه‌های اوین رسیدیم، انگار می‌خواستند مطمئن شوند که آن چه دیده‌ام خواب و خیال نبوده است. دوباره چشم بندم را برداشتند و در مقابلم تلی از دمپاییهای خون‌آلود روی هم انباشته بود .
شاهد این صحنه را مدتی بعد از سلول ما بردند و دیگر از او خبری نیافتیم1‌. تا سه سال بعد که در زندان بودم، میلیشیای 15ساله‌یی به‌نام آذر روستایی و آن شب سخت و سنگین و فراموشی‌ناپذیر، مونس و همدم تمام شبها و روزهایم بود. در یکی از مواقعی که برای چهارمین عمل جراحی مرا از اوین به‌بیمارستانی برده بودند، توانستم با کمک مردم از دستشان فرار کنم و خودم را به‌پایگاه های مجاهدین در منطقه مرزی برسانم.
در این سال ها، خاطره آذر و بسیاری از شهیدان دیگر، هرگز مرا آرام نگذاشته است. وقتی به‌آن روزها فکر می‌کنم، در تمام لحظه هایی که در زندان ها گذشته و می‌گذرد؛ زندگی در توفنده‌ترین ضربانش تنها با نام مسعود در زندان ها جریان داشته است. در همه دست های زنجیر شده، گلوهای پاره شده و پاهای خونین و تخت های شکنجه قهرمانان ما در برابر هر شقاوتی پرچم عشق به‌مسعود و نام پاک او را بر‌افراشتند.
26 سال است بی‌پرده می‌گویند نابودشان کردیم و می‌خواهیم نسلشان را بر‌اندازیم. اما به‌قول مسعود که بسیار پیش از آنها گفته بود: بیچاره شب پرستان، با نسل ایمان و با سلاله خورشید چه خواهند کرد؟
به‌یقین هیچ‌کس به‌اندازه مسعود خمینی را نشناخته بود و هم اوست که بیش از همه به‌پاکبازی و مقاومت نسلی که پرورده است ایمان دارد‌.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ آذر ۸, پنجشنبه

مجاهد شهید بتول اکبری


مشخصات مجاهد شهید بتول اکبری
محل تولد: قزوين
تحصیلات: دانشجوي مهندسي
سن: 25
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: 1360

به راستي انسان كيست؟ آن که دريا دريا مي نوشد و هنوز تشنه است. آن که کوه را بر دوشش مي گذارند و خم به ابرو نمي آورد . آن که نه او از غم که غم از او مي گريزد و آن که خونش عشق است و قولش عشق. آن که سرمايه اش حيرت است و ثروتش بي نيازي .آن که سرش را مي دهد اما آزادگي اش را هرگز و آن که مرگش زندگي است. و آن كه قدرت بي پايانش زاييدة مبارزه و ايمان به مبارزه است. 
 پس داستان يكي بيش نيست، انسان به اندازه اي انسانه كه براي انسان شدنش بها ميپردازه و قدم در مسير مبارزه ميذاره. تاريخِ سرزمينِ ما هم گوياي مبارزة انسانهايي از اين دسته. 

نام و نام خانوادگي: بتول اكبري/ سن: 25 سال/ تحصيلات: دانشجوي مهندسي/ تاريخ شهادت: 12 دي 1360/ نحوه شهادت: زيرشكنجه/ محل دفن: بهشت زهرا- قطعه 92- رديف 72، شماره 36

تابستان سال 55 بود. شاخه ي تشكيلاتي كه بتول عضوي از آن بود به كلي از بين رفته بود. از هر طرف فشار بود و سختي، يأس بود و ظلمت، چشم اندازِ آينده، تاريك بود و مبهم، به ويژه كه ضربة اپورتونيستهاي چپ نما تشكيلات را متلاشي كرده بود.… اما به يمن مواضعِ اصولي رهبري سازمان،چون نوري ظلمت سوز، همراه با پايمردي فرزندانِ دلاورِ خلق، اين تنگناي پرفشار پيروزمندانه پشت سرگذاشته شد. 
در آبان 55 بتول اكبري به وسيلة ساواك در خيابان دستگير و بلافاصله آزاد شد. او كه احساس كرده بود اين دستگيري و آزادي حساب شده بوده و ممكن است توري باشد براي ضربه به همرزمانش ، همان روز با جمع آوري مداركش، از خانه خارج شد و از آن پس به زندگي مخفي روي آورد كه تا پيروزي انقلاب ضدسلطنتي ادامه يافت.

زخمهاي عميقي كه خيانت اپورتونيستهاي چپ نما بر پيكر سازمان وارد كرده بود، براي بتول سخت آزار دهنده بود، اما در عين حال آموزنده و پربار. در شرايطي كه او حتي به طور موقت جائي براي خوابيدن هم نداشت با سختي ومشقت چندين روز رو گذروند تا اينكه تونست نزد خانواده اي در كرج محلي پيدا كنه و مدت دو ماه رو در اونجا سپري كرد و بعد هم به گلپايگان رفت و  ادامة زندگي مخفي اش رو در اونجا گذروند. در اين مدت با تلاش بسيار تونست با سازمان ارتباط برقرار كنه. بعد از وصل شدن سر از پا نميشناخت و گويا تمامي مشكلات راه رو حل شده ميدونست وميگفت: «ما به هر كاري توانائيم. كافي است فكر كنيم و انرژي بگذاريم، در اينصورت راه باز خواهد شد!»

با انقلاب ضدسلطنتي، به همت خلق، ديوارهاي ديكتاتوري شاه فرو ريخت و بنيادِ رژيم ستم شاهي در مقابل ارادة مردم قالب تهي كرد. با بازشدن ستادهاي علني مجاهدين، بتول اكبري به ستاد مركزي در تهران منتقل شد. 

مدتي كه توي گلپايگان بود مسئوليتش تايپ و تكثير اعلاميه ها و خبرنامه و جزوات سازمان بود كه با عشق و علاقه ي بسيار اون رو انجام ميداد. كار با پلي كپي توي زيرزمين نمور، كار خسته كننده اي بود، ولي بتول گاه از طلوع صبح تا نيمه هاي شب بدون وقفه، بدون غذا و آب كار ميكرد. چنان غرق كار ميشد كه هيچ چيز ديگه اي حتي ذره اي از فكر و انرژي اش رو به خودش اختصاص نميداد. 

مايه گذاري، خودجوشي و تحرك، از يك طرف و همت بلند، جسارت و شجاعت از طرف ديگه از بتول زني مجاهد ساخته بود كه خصائل انقلابي رو با عواطفِ مقدس، پاك و انساني درهم آميخته بود و به دليل اين ويژگيها در هر جمعي از بقيه متمايز ميشد. در مورد مواضع زن ستيزانة رژيم آخوندي ميگفت: ”هر وقت نظرات پوسيدة ارتجاع رو در مورد زنان، در ذهنم مرور ميكنم عزم و اراده ام در پذيرفتن سختترين كارها و مسئوليتها دوچندان ميشه. داوطلب ميشم و بعد از انجام موفقيت آميز اونها، ايمانم به تساوي حقوق اجتماعي- سياسي مرد و زن مابه ازاي مادي پيدا ميكنه». 

در هيچ شرايطي ورزش صبحگاهي اش رو ترك نميكرد و عشق عجيبي به كوهنوردي داشت. ميگفت: «دوست دارم روزها در كوه تنها بمانم و با كوه و صخره هاي استوار و بكر كه به پليدي و رذالت آلوده نشده اند، راز و نياز كنم».
هر هفته در دامنة كوهها او را ميديدي كه با خواهران تحت مسئوليتش كه عمدتاً از قشر كارگر جامعه بودند، سرودخوانان از خم و پيچ كوهها به قله صعود ميكنند. 

به سازمان و بچه ها، به خصوص به مركزيت سازمان علاقة عجيبي داشت. وقتي خبر شهادت مجاهد قهرمان محمدرضا سعادتي رو شنيد، به شدت گريه كرد، نماز شهادت خوند و بعد با قلبي مملو از كينه انقلابي به دشمنِ خلق ،گفت: “ خميني آتشِ زيرِ خاكسترِ انتقامِ خلق و فرزندان مجاهدش رو ديده، از نشئة بدمستي بيرون اومده و از سرِ استيصال، دست به چنين جنايت هولناكي زده.” 
بعد از 30 خرداد هر روز كه به خونه مي اومد، خبر دلاوري تيمهاي ميليشياي كارگري رو مي آورد و از حماسه هاي بچه ها تعريف ميكرد. بعد هم ميگفت : “ميجنگيم و تسليم نميشيم، بر دشمن خدا و خلق ميشوريم و به او درسهاي فراموش نشدني ميديم. اين سنت لايزال هستي و قانون تكامله. بذار خلق بيدار بشه! اونوقت چنان طوفاني به پا كنه كه عناصر مرده و پوسيده اي مثلِ خميني و دار و دسته اش هوسِ بدمستي نكنن!”

در زنده كردن و بكارگيري امكانات مهارت داشت. بسيار منضبط و دقيق بود و رهنمودها و دستورات رو از روي ايمان و يقيني كه به راه داشت، با كمال تواضع و فروتني انقلابي، مو به مو اجرا ميكرد. هميشه از پيشرفت كارها و موفقيتها حرف ميزد و هيچوقت زبان به شكوه و شكايت باز نميكرد، اونقدر اميدوار بود،گويا به پيروزي رسيده يا در آستانة اون هست و در هر جمعي كه مي نشست شروع به افشاي چهرة دروغين خميني ميكرد و از آرمان و اهداف سازمان ميگفت. مجاهد شهيد حميد جلالزاده كه مدتي مسئول او بود در مورد اين خصائل انقلابي او چنين گفته: «بتول اكبري از نمونه هاي حل شدگي در سازمان ما بود و جا دارد كه از وجود چنين خواهران قهرمان و پاكباخته اي در سپردن مسئوليتهاي حساس و سنگين سازماني استفاده شود».
منظور از حل شدگي در سازمان، هم چيزي نيست جز يگانگي و همسويي با آرمان سازمان مجاهدين، كه چيزي جز رسيدن به آزادي و برابري و حكومت مردمي نبوده و نيست. عمق اين باور و ايمان رو در جملهاي از خود بتول ميشه ديد.

«پوسيده ترين رژيمِ تاريخ، تمامي توانش رو عليه مواضع حقة ما بكار گرفته و ما رو از تمام حقوق سياسي- اجتماعيمون محروم كرده، پس نبايد ذره اي از انرژيمون رو عاطل و باطل رها كنيم. ما هم بايد هر چه در توان داريم، در اين راه به خدمت بگيريم. بذار توي اين روزها كه نوبت ايفاي نقش ما در زندگي خلقمونه، با تمام تلاشمون كار كنيم تا بار انقلاب به سرمنزل خودش برسه».

شكنجه و زندان 
در يكي از روزهاي آذرماه سال 1360، بتول اكبري توسط پاسداران خميني، دستگير و راهي زندان شد.
بعد از دستگيري 24 ساعت اصلاً حرف نزد و اين در حالي بود كه مدارك و سرنخهاي بسياري با خودش داشت، اما توي برخورد با دژخيمها طوري وانمود ميكرد كه كارهاي نيست و با فريب دادن، دو هفته تمام مزدورا رو سر قرارهاي ساختگي كشوند. بعد هم توي آخرين قرار ساختگي، از فرصت استفاده كرد و اقدام به فرار كرد. اما مورد اصابت گلوله پاسدارها  قرار گرفت و مجدداً زير شكنجه برده شد.

مزدوران، مادرِ بتول رو هم دستگير ميكنن و براي شكستن روحيه بتول و گرفتنِ اطلاعات، اونها رو در مقابل هم شكنجه ميكنن. دژخيمان به مادرش گفته بودند كه حق نداري با دخترت حرف بزني و اگه بزني صد ضربه شلاق ميخوري! به بتول هم گفته بودند كه حق نداري به مادرت نگاه كني وگرنه او رو شكنجه ميكنيم. بخاطر همين هم بتول اصلاً به مادرش نگاه نميكرد و وقتي كه از اتاق شكنجه مي آوردنش و او رو گوشة راهرو مي انداختن، سعي ميكرد در وضعيتي قرار بگيره كه نگاهش به مادرش نيفته. مادر هم فقط به بتول نگاه ميكرد و يك كلمه حرف نميزد، اما گاه آهي از ته دل ميكشيد.  

یکی از همرزمان او از دوران زندان چنین تعریف می کند: «در حاليكه بر اثر جراحات كابل، نميتونستم درست راه برم، وارد اتاق بازجويي شدم. به محض ورود يك چهرة آشنا توجهم رو جلب كرد. خيلي رنگ پريده ولي عجيب شاداب! فوراً شناختمش. بتول بود! با ديدن وضعيت او، درد خودم از يادم رفت. نامردها تا جايي كه تونسته بودن شكنجه اش كرده بودن. سختترين شكنجه ها. دست راستش رو از آرنج و پاي چپش رو از مچ شكونده بودن. اونقدر روي پاهاش كابل زده بودن كه از زانو تا كف پا، زخم و آش و لاش بود. يه جاي سالم توي بدنش نداشت، صورتش كبود بود، نميتونست بشينه و راه بره و خودش رو سينه خيز روي زمين ميكشيد. اما يه لحظه لبخند از روي لبهاش محو نميشد…  با ديدن من نگاهش رو ازم دزديد. پيش خودم فكر كردم، شايد نميخواد بقيه بدونن كه ميشناسمش، شايد هم بخاطر خودم و شايد… توي اين حال و هوا بودم كه نعرة بازجو رشته افكارم رو پاره كرد. بالاي سر بتول ايستاده بود و مرتب ناسزا ميگفت. بعد هم با ورقهايي كه دستش بود توي سر بتول زد و فرياد كشيد: 
 “باز هم قصه نوشتي؟” اونوقت با حالت طعنه و مسخره ادامه داد: “ آشپز ستاد! پدرسوختة منافق، ما كه تا زير عضو بودنت رو ميدونيم. بلند شو! آدم نميشي! آخه ديگه جاي سالم هم براي خوردن نداري!” 
و باز هم رگبار فحش و ناسزا بود كه باريدن گرفت. بتول اما، قاطعانه گفت: “من چيز ديگه اي براي گفتن ندارم” اونوقت اون رو توي پتو گذاشتن و از اتاق بازجويي به اتاق شكنجه بردن. من رو هم براي تماشاي شكنجه بتول بردن. او رو به پشت روي تخت طنابپيچ كردن. بتول توي اين حالت به من چشمكي زد و با زبان بي زباني ميخواست به من دلداري بده تا نگران نباشم. دژخيمان اونقدر زدنش تا از حال رفت، با هر ضربه اي كه به او ميزدن آرزو ميكردم كاش خودم جاي او بودم اما اين صحنه دلخراش رو نميديدم.« 

يك روز قبل از شهادت بتول را به همراه تعدادي از بچه ها جهت اعدام ميبرند، مزدوران با بستن رگبار بچه ها را به شهادت ميرسانند اما فقط يك گلوله به پاي بتول شليك ميكنند و سپس در همان حال او را زير شكنجه ميبرند و سرانجام پس از ساعتها شكنجة مستمر، بتول اكبري به شهادت ميرسد.

تو رفتی 
وشهر در رفتنت سوخت
اما دو دست جوانت
در بشارت فردا
هرسال سبز می شود
و با شاخه های زمزمه گر در تمام خاک
گل  می دهد
گلی به سرخی خون...

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید